صفحه 3 از 804 نخستنخست 123451353103503 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 8035

موضوع: معاملات با shirmard در بازار سرمایه

  1. #21

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3453
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    1.28
    نوشته ها
    2,047
    لایک کرده
    1
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    1,341
    سپاس شده 5,345 در 1,585 پست
    ميزان امتياز
    2872
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط shirmard نمایش پست ها
    ﭘﺴﺮ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﻭﺵ ﺧﺮﺕ ﻭ ﭘﺮﺕ ﺩﺭ ﻣﺤﻼ‌ﺕ ﺷﻬﺮ، ﺧﺮﺝ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ ﻣﯿﺂﻭﺭﺩ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﻨﮕﺪﺳﺘﯽ ﺷﺪ. ﺍﻭ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺳﮑﻪ ﻧﺎﻗﺎﺑﻞ ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﺩﺍﺷﺖ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﻏﺬﺍ ﮐﻨﺪ. ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺶ ﮔﺸﻮﺩ، ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻏﺬﺍ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺧﻮﺍﺳﺖ. ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﯾﺶ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩ. ﭘﺴﺮﮎ ﺷﯿﺮ ﺭﺍ ﺳﺮ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ: ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﻫﯿﭻ. ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻧﮑﻨﯿﻢ. ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻢ ﻗﻠﺐ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﭘﺴﺮﮎ ﮐﻪ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﮐﻠﯽ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﺮﮎ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺟﺴﻤﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﻮﯾﺘﺮ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺍﯾﻤﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ. ﺗﺎ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺑﮑﺸﺪ. ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ... ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻣﻬﻠﮑﯽ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺷﺪ. ﭘﺰﺷﮑﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻭﯼ ﻋﺎﺟﺰ ﺷﺪﻧﺪ. ﺍﻭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﺪ. ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﮐﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺸﺎﻭﺭﻩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻓﺮﺍﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﻧﺎﻡ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪ، ﺑﺮﻕ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﺪ. ﺍﻭ ﺑﻼ‌ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ. ﻣﺼﻤﻢ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭﯼ ﺑﮑﺎﺭ ﮔﯿﺮﺩ. ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﺸﻤﮑﺶ ﻃﻮﻻ‌ﻧﯽ ﺑﺎ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﺭﺳﯿﺪ. ﺭﻭﺯ ﺗﺮﺧﯿﺺ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﯿﺪ. ﺯﻥ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﮔﺸﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻋﻤﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ. ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﺧﻮﺭﺩ: ﻫﻤﻪ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻣﻀﺎ ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﮐﻠﯽ ﺯﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺴﺮﮐﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪ. ﻓﻘﻂ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﮕﻮﯾﺪ: ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺷﮑﺮ... ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺷﮑﺮ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻗﻠﺒﻬﺎ ﻭ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ.
    سلام صبح به خیر
    چقدر انرژی بخش بود
    منتظر بعدی هستیم
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] ♠️♦️لینک جدید سهامداران صبور بانکها♣️♥️

  2. 7 کاربر از پست مفید ثنا فرشته کوچولو سپاس کرده اند .


  3. #22

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.68
    نوشته ها
    9,107
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    22,326
    سپاس شده 54,680 در 8,884 پست
    ميزان امتياز
    10403
    Array
    دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.

    او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر

    کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید»

    توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:

    ۱-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می‌شود.

    ۲-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

    ۳-وقتی به حالت گاز در می‌آید بسیار سوزاننده است.

    ۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می‌شود.

    ۵-باعث فرسایش اجسام می‌شود.

    ۶-حتی روی ترمز اتومبیل‌ها اثر منفی می‌گذارد.

    ۷-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

    از پنجاه نفر فوق، ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.

    ۶ نفر به طور کلی علاقه‌ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می‌دانست


    که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!

    عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  4. 7 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  5. #23

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.68
    نوشته ها
    9,107
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    22,326
    سپاس شده 54,680 در 8,884 پست
    ميزان امتياز
    10403
    Array
    با یاد خداوند تبارکیک روز خدا در دل بازار، یک حاجی مکار دغل کار جفاکار! بگشوده دکانی که در آن بود فراوان، از بنشن و از روغن و از نان، و ز شیر و پنیر و کره و ماست تا هر چه مرباست! چون مشتری بخت ز او گشته دل پاک، پرسید از او قیمت نان را، یا قیمت روغن، بنمود به او روی که ای فرد گرامی، گویم که بدانی، یک ظرف از این روغن نابی که از آن هیچ نیابی تو به هر گوشه بازار ،وارد شده از ینگه دنیا از قلب اروپا، ناب است و مجاری(مجارستانی)، ناقابله 5 تا دوهزاری! آن مرد نکو سیرت دل پاک ، بنمود تعجب ز گرانیش و بپرسید که ای حاجی راجی: آخر چه حسابی و کتابی است که این روغن ناچیز ، اینقدر گراناست؟ حاجی بشد از پرسش او مثل لبو سرخ و چنین گفت: که ای مرد خردمند ، این روغن نایاب، قلب و جگر و کلیه و سلسله اعصاب تو را هیچ نیازارد و دارد دو سه صد خاصیت و در پی آن عافیت و عمر فراوان مهیاست! گر خواهی از آن روغن ارزان فراوان شده کشت در این کشور ایران : دکان کناری، آقای فلانی ، فروشنده آنست!آن مشتری بی خبر از عالم وشادان، بس خرم و خندان ز خریدی که نموده به خودش گشته بسی غره که آری از بهر عیالم امشب چه ببالم!و آن حاجی مکار ستمکار، خوشحال زآن سود و از این کار، عازم شده به مقصد ناهار! جالب تر از این نکته زکاتی است که او در جلوی خلق، داده به گدایی که بگویند چه مومن تر از این حاج فلانی در بین خلایق، والله نباشد!باری ، اما، در منزل این حاجی ناپاک: دختر به کناری، با گوشی چندین میلیونی مشغول به صحبت شده خیلی خودمونی با بی اف ( دوست پسر) جونی ، در مورد پارتی، یا خوشگذرونی! آن یک پسر حاجی مذکور، یک تنبل مغرور، جامانده زکنکور ، یک چند گرمی کوک (کوکایین) زده بدجور، هدفون زده در گوش، میرقصه و میچرخه چه ناجور!و آن خانم حاجی بعد از دو سه ساعت، ازغیبت خود چون شده فارغ، در فکر یه قایق ، درینگه دنیا نزدیک اروپا، یا منتظر خانم حاجیه فلانی، باشد جهت قر و فر و غیبت و حرفهای نهانی! از دختر حاج آقا فلانی!وین حاجی بدبخت، حیران شده در باب معانی،کزمثل منی زاهد و عابد ، اینها چه عجیب است!!! تخم و ترکه فاسق و فاجر، حقا چه غریب است!!! واقعا که عجیب است!!!

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  6. 3 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  7. #24

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.68
    نوشته ها
    9,107
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    22,326
    سپاس شده 54,680 در 8,884 پست
    ميزان امتياز
    10403
    Array
    ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن .
    خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند وبهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سرواقعی يعنی چی!!! جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
    جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟
    شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  8. 4 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  9. #25

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.68
    نوشته ها
    9,107
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    22,326
    سپاس شده 54,680 در 8,884 پست
    ميزان امتياز
    10403
    Array
    مبلغ اسلامی بود .

    در یکی از مراکز اسلامی لندن.
    عمرش را گذاشته
    بود روی این کار.

    تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می

    پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را

    برگردانم یا نه !آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این

    را زیاد دادی ...

    گذشت و به مقصد رسیدیم .

    موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم
    .
    پرسیدم بابت چی ؟

    گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم
    اما هنوز کمی مردد بودم .

    وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .

    با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم

    فردا خدمت می رسیم

    تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .

    من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ...
    این ماجرارا که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است . شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم ؟!

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  10. 4 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  11. #26

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.68
    نوشته ها
    9,107
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    22,326
    سپاس شده 54,680 در 8,884 پست
    ميزان امتياز
    10403
    Array



    روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنیدروزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد

    امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم
    وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید.

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  12. 4 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  13. #27

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.68
    نوشته ها
    9,107
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    22,326
    سپاس شده 54,680 در 8,884 پست
    ميزان امتياز
    10403
    Array
    سرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
    پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
    - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . - بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
    صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد . صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی . صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است. صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است . صفت پنجم : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .


    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  14. 5 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  15. #28

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.68
    نوشته ها
    9,107
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    22,326
    سپاس شده 54,680 در 8,884 پست
    ميزان امتياز
    10403
    Array


    میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟

    یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش ..

    و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

    اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:

    نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  16. 6 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  17. #29

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.68
    نوشته ها
    9,107
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    22,326
    سپاس شده 54,680 در 8,884 پست
    ميزان امتياز
    10403
    Array
    پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشتبا سرعت وارد [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارمپرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.صبح روز بعد…همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  18. 6 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  19. #30

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.68
    نوشته ها
    9,107
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    22,326
    سپاس شده 54,680 در 8,884 پست
    ميزان امتياز
    10403
    Array
    حکایت شیرین سقراط
    روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و بود.

    علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :

    در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

    سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟

    مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

    سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.

    آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟

    مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.

    سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟

    مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.

    سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،‌آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟

    بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد.

    پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر.

    بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.
    اگه ما هم دوستانی رو که کمی تند مزاج هستند از قضا تو همین فروم هم کم نیستند با همین دید نگاه کنیم و ازشون دلجویی بشه خیلی زود رفتارشون تغییر خواهد کرد

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  20. 6 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 2 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •