صفحه 2 از 706 نخستنخست 12341252102502 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 7052

موضوع: معاملات با shirmard در بازار سرمایه

  1. #11

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.55
    نوشته ها
    8,538
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    21,918
    سپاس شده 49,953 در 8,315 پست
    ميزان امتياز
    9686
    Array
    چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته و نجات داد و در خورجین گذاشته و به راه افتاد . چند قدمی که گذشت مار از خورجین بیرون آمد و گفت به گردنت بزنم یا به لبت؟ چوپان گفت :آیا سزای خوبی این است ؟ مار گفت : سزای خوبی بدی است !!! و قرار گذاشتند تا از کسی بپرسند ، به روباهی رسیدند و از او پرسیدند . روباه گفت : من تا صورت واقعه را نبینم نمیتوانم حکم کنم . برگشته و مار را درون آتش انداختند مار به استمداد برآمد و روباه گفت بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود.

    دوستان اگه تو همین آدان و یا در اطراف ما کسی به ما خوبی میکنه و یا مثلا سیگنالی میده و از ده تا سیگنالش دو تاش درست از آب در نمیاد مار صفتی نکنیم و برای اون 8 تا سیگنالش ازش ممنون باشیم البته انتقاد منصفانه رو بنده نه تنها باهاش مخالف نیستم بلکه اون رو موجب رشد دوستان میدونم . ان شاءا... همگی پرسود باشید

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  2. 14 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  3. #12

    تاریخ عضویت
    تیر ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3767
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    0.63
    نوشته ها
    936
    لایک کرده
    0
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    24,334
    سپاس شده 5,146 در 960 پست
    ميزان امتياز
    1711
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط shirmard نمایش پست ها
    چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته و نجات داد و در خورجین گذاشته و به راه افتاد . چند قدمی که گذشت مار از خورجین بیرون آمد و گفت به گردنت بزنم یا به لبت؟ چوپان گفت :آیا سزای خوبی این است ؟ مار گفت : سزای خوبی بدی است !!! و قرار گذاشتند تا از کسی بپرسند ، به روباهی رسیدند و از او پرسیدند . روباه گفت : من تا صورت واقعه را نبینم نمیتوانم حکم کنم . برگشته و مار را درون آتش انداختند مار به استمداد برآمد و روباه گفت بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود.

    دوستان اگه تو همین آدان و یا در اطراف ما کسی به ما خوبی میکنه و یا مثلا سیگنالی میده و از ده تا سیگنالش دو تاش درست از آب در نمیاد مار صفتی نکنیم و برای اون 8 تا سیگنالش ازش ممنون باشیم البته انتقاد منصفانه رو بنده نه تنها باهاش مخالف نیستم بلکه اون رو موجب رشد دوستان میدونم . ان شاءا... همگی پرسود باشید
    درود shirmsrd جان
    واقعا که گل گفتی .خود من اولین کسیم که باید این پند رو آویزه گوشم کنم البته منظورم تو کل زندگیمه نه درمورد سهام چون تا به حال کسی جز خودمو مقصر شکست و از دست دادن سرمایه ام ندونستم .
    بدرود

  4. 4 کاربر از پست مفید bourse baz سپاس کرده اند .


  5. #13

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.55
    نوشته ها
    8,538
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    21,918
    سپاس شده 49,953 در 8,315 پست
    ميزان امتياز
    9686
    Array
    استاد شفیعی کدکن(بسیار جالبه دوستان توصیه میکنم حتما بخونید)

    چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن
    .
    استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه! استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
    استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم."من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودندبا دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو"که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم. استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
    نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه میکند...
    پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآنخدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و ازما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...
    حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمینزراعی، همراه بابا بود بوسیدم.آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.
    اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس. بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.گفتم: این چیه؟ "باز کن می فهمی"
    باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!این برای چیه؟"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتندبرای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!
    مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.راستش مدیر نمیدونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هرصورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من میدهد.روزبعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بودکه خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
    "چه شرطی؟"
    بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.استادکمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیررا بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا دادو گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آنها پاداش می دهد؟"

    چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.
    استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه! استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
    استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم."من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودندبا دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو"که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم. استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
    نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه میکند...
    پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآنخدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و ازما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...
    حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمینزراعی، همراه بابا بود بوسیدم.آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.
    اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس. بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.گفتم: این چیه؟ "باز کن می فهمی"
    باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!این برای چیه؟"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتندبرای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!
    مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.راستش مدیر نمیدونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هرصورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من میدهد.روزبعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بودکه خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
    "چه شرطی؟"
    بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.استادکمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیررا بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا دادو گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آنها پاداش می دهد؟"

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  6. 12 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  7. #14

    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    6143
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.42
    نوشته ها
    576
    لایک کرده
    0
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    12,672
    سپاس شده 2,499 در 549 پست
    ميزان امتياز
    1281
    Array
    به نقل از سایت همسایه

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    ويليام دلبرت گن بزرگترين معامله گر تمام تاريخ در مزرعه اي در ايالت تگزاس در سال1878به دنيا آمد. او اولين فرزند از 11 فرزند خانواده بود. او هرگز دوره دبستان خود را تمام نكرد و در دبيرستان نيز حضور نيافت او مجبور به كار كردن در مزرعه ي خانوادگي اش بود. او پيرو فرقه اي از دين مسيح به نام باپتيست بود.



    ورود او به دنياي معاملات در زماني كه در كارگزاري تگزاركانا كار مي كرد به صورت حرفه اي شروع شد و شب ها نيز در مدسه تجارت حضور مي يافت. او سپس ازدواج كرد و نتیجه این ازدواج دو دختر بود. درسال 1903 در سن 25 سالگي به نيويورك رفت و كارگزاري شخصي خود را افتتاح كرد.
    به محض ورود به بازار سهام نيويورك تصويري بزرگ از ويليام دي. گن (1878-1955) را مي توانيد ببينيد.

    آسوكاسلواراجا . فيزيكدان اتمي كه با يكي از بزرگترين بانك هاي اروپا همكاري مي كند مي گويد: "گن بزرگترين نابغه اي بوده كه تابحال بازارهاي مالي به خود ديدهاست. پيشرفت هايي كه او در اين زمينه بدست آورده است همانند بزرگترين پيشرفتهايي است كه دانشمندان در قرن اخير بدست آورده اند".

    گن يك معامله گر افسانه ايود. او تقريبا 25 نقشه كش را براي ترسيم نمودار تمام سهم ها در بازار سهام نيويورك استخدام كرد. او نمودارها را براي بدست آوردن فرصت هاي سرمايه گذاري بازبيني مي كرد. هر چند كه شهرت او بخاطر قدرت پيش بيني گري اوست اما او ثروت بسيار زيادي رابوسيله روش معاملاتي مكانيكي خود كه يك روش پیرو-روند بود بدست آورد.

    گن در همه ي زمينه هاي تجارت موفق بود حتي در زمينه املاك و مستغلات و در زمينه كشتي و غیره. او اولين فردي در امريكا بود كه داراي هواپيماي شخصي بوده است ، او همچنين يك خلبان شخصي نيز داشت.

    گن نوشته هاي زيادي دارد و دانش خود را در چند سري كتابها و دوره هاي اموزشي منتشر كرد. در اواخر عمر او گفت كه قابليت خرج كردن اين همه ثروت خود را ندارد و در زمان خود ثروتي حدود 50 ميليون دلار داشت اما اگر شما به قدرت خريد 50 ميليون دلار در دهه هاي 1940 و 1950 بنگريد متوجه خواهيد شد اين ميزان برابر با 500 ميليون دلار امروزي يا شايد بيشتر است.

    يادگيري مفاهيم كتاب ها ودوره هايي كه گن منتشر كرد چندان آسان نيست. او از روي عمد فهم آن را مشكل ساخت به اين خاطر كه شاگردان او مطالعه و تلاش بيشتري براي موفقت در بازار داشته باشند.

  8. 7 کاربر از پست مفید behrad1389 سپاس کرده اند .


  9. #15

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.55
    نوشته ها
    8,538
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    21,918
    سپاس شده 49,953 در 8,315 پست
    ميزان امتياز
    9686
    Array
    حكايت!
    مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.
    باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
    حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند.
    باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.
    روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید.
    او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...
    مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
    مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
    مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
    مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.
    باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
    مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
    "برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي..."
    باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!
    مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.
    باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد...

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  10. 7 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  11. #16

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    2665
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    0.89
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,410
    لایک کرده
    88
    لایک شده
    12
    سپاس ها
    2,063
    سپاس شده 11,737 در 1,369 پست
    ميزان امتياز
    2266
    Array
    ميراث بابا - وحشی بافقی
    زيباتــر، آنچــه مانــد، ز بابا، از آنِ تــو! بَد اي برادر از من و اعــلا از آنِ تو!

    اين طاسِ خالي از من و آن كوزه‌اي كه بود پارينه پُر ز شَهدِ مُصــفّا، از آنِ تــو!

    يا بوي ريسمـان گُسَــلِ ميــخ كَــن زِ من مهميـــزِ كلّـــه‌تيز مطلا از آن تـو!

    اين ديـگِ لب‌شكستــه صابون‌‌پزي ز مـن آن چمچه هريسه و حلوا از آن تو!

    اينقوچِ شاخ‌كج كه زندشاخ از آن من غوغاي جنگ قوچ و تماشا از آن تو!

    اين استــر چمــوشِ لگــدزن، از آن من آن گــربه مصاحــــب بابــا از آن تو!

    از صحــنِ خانه تا به لبِ بــام از آن من از بامِ خانــه تا به ثريّــا از آن تــو!
    این شعر وحشی بافقی تقدیم من به شما هر سود که از این بازار سهام بردید از ان من

  12. 4 کاربر از پست مفید بچه کف بازار سپاس کرده اند .


  13. #17

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.55
    نوشته ها
    8,538
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    21,918
    سپاس شده 49,953 در 8,315 پست
    ميزان امتياز
    9686
    Array
    روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی
    بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود
    که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ
    کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش
    می داد

    یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به
    ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز
    کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه ی حیاط خود
    پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را
    شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار برای دعوا
    آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل از میوه
    های تازه و داد و گفت :

    هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد .
    تو چه چیزی را با دیگران قسمت می کنی ؟غم واندوه یا شادی وسرور
    خشم ونفرت یا عشق ومحبت؟بدی یا نیکی؟رنج وتعب یا آرامش وآسایش؟
    و..........یا...............؟روزی که به دنیا می آیی کبریتی برافروخته میشود انتخاب با توست که بسوزانی یا گرما ببخشی . در آزمون زندگی برنده باشی یا بازنده؟پس خوب به آنچه که می کنی فکر کن که فقط وفقط یک بار فرصت زیستن وعشق ورزیدن داری...

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  14. 8 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  15. #18

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.55
    نوشته ها
    8,538
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    21,918
    سپاس شده 49,953 در 8,315 پست
    ميزان امتياز
    9686
    Array
    از ديوانه اي پرسيدند:
    چه كسي را بيشتر دوست داري؟
    ديوانه خنديد و گفت: "عشقم"...
    گفتند:"عشقت" كيست؟؟
    گفت:"عشقي"ندارم!!
    خنديدند و گفتند: براي "عشقت" چه كارهايي حاضري بكني...؟
    گفت:مانند عاقلان نميشوم ، نامردي نميكنم ، خيانت نميكنم ، دور نميزنم ، دروغ نمي گويم ، تنهايش نمي گذارم ، خودم را فدايش ميكنم...
    به او گفتند: اگر عشقت تنهايت گذاشت ، بي وفايي كرد ، خيانت كرد چه...
    اشك در چشمان ديوانه حلقه بست و گفت: اگر بامن اينكار رانميكرد كه...
    ديوانه نميشدم.

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  16. 7 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


  17. #19

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۹۳
    شماره عضویت
    8060
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    0.32
    محل سکونت
    مشهد
    سن
    33
    نوشته ها
    383
    لایک کرده
    0
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    16,210
    سپاس شده 1,433 در 358 پست
    ميزان امتياز
    995
    Array
    يکي از کانالها يه برنامه مستند حيات وحش رو پخش ميکرد.
    نشون ميداد يه گروه محقق يه سري لاشه مرغ رو داخل يه توري گذاشته بودن و چند گودال به فاصله هاي 10-20 متر از هم حفر کرده بودن!
    بعد از مدتي يه روباه اومد و کمي بو کشيد و يه مقدار اين لاشه مرغا رو جابجا کرد و رفت؛ کارشناس تيم رو به دوربين کرد و گفت اين الان ميره و بقيه گله و دوستاش رو مياره؛ و با استفاده از يه ربات جرثقيل توري رو جابجا کردن و اوردن تو گودال دوم و استتارش کردن و با يه مايعي که اسپري کردن اثر بو رو از مسير از بين بردن!
    تقريبا نيم ساعت بعد روباه و 7-8 تا روباه ديگه اومدن سر گودال اول و هرچي گشتند مرغها رو پيدا نکردن هر چي زمين رو بو کردن فايده نداشت و اون 7-8 تا رفتن و اين روباه اولي دوباره شروع به گشتن کرد! جالبيش اينجا بود که هي با سرعت ميگشت و بعد سرشو بالا مياورد و به دوستاش که داشتن دور ميشدن نگاه ميکرد دوباره بو ميکشيد!
    اينها با استفاده از سيم کمي روي گودال دوم رو باز کردن تا حدي که روباه ديد مرغا رو!
    اين دفعه خيلي جالب بود! روباه يکي از مرغا رو با دندون گرفت و با خودش برد!
    اين تيم کارشناس اومدن و دوباره همون کار رو تکرار کردن و توري رو به گودال سوم بردند!
    روباهها وقتي رسيدن هرچي گودالها رو گشتن و هر چي زمين رو بو کشيدن چيزي نبود و دوباره رفتن!
    روباه اول رو نشون داد که اين بار ديگه جست و جو نکرد و رفت داخل گودال دوم دراز کشيد و به حالت خوابيده موند يه چند دقيقه صبر کردن و ديدن خبري نيست نزديکش رفتند و چک کردنش ديدن کاملا مرده!!
    جالب اين بود که لاشه روباه رو به مرکز دامپزشکي بردن و کلي ازمايش کردن ديدن دقيقا عکسها و ازمايشات نشون ميده اين حيوون براثر يک شوک عصبي سکته کرده و مرده!! و....
    ****
    با خودم داشتم فکر ميکردم وقتي قرآن ميگه: اولئک کلانعام بل هم اضل!
    روباه که نماد مکر و حيله گري در حيوانات هست وقتي احساس ميکنه صداقتش بين دوستاش از بين رفته سکته ميزنه و ميميره!! ار خجالت ميميره!!!
    ولي بعضی آدما هستن روزي هزاران دروغ به زبون ميارن پشت تريبون سر کلاس بين دوستاش ... بعد جالبيش اينه حتي وقتي دروغاش اشکار ميشه راست راست ميگرده و اصلا و ابدا هم خم به ابرو نمياره و اسفناکتر اينکه باز هم تکرار تکرار تکرار!!!
    چقدر زشته که انسان به جايي برسه که حيوانات ازش در کرامت اخلاقي پيشي بگيرن!!!







  18. #20

    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۲
    شماره عضویت
    3300
    عنوان کاربر
    کاربر هزاره
    میانگین پست در روز
    5.55
    نوشته ها
    8,538
    لایک کرده
    2
    لایک شده
    0
    سپاس ها
    21,918
    سپاس شده 49,953 در 8,315 پست
    ميزان امتياز
    9686
    Array
    ﭘﺴﺮ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﻭﺵ ﺧﺮﺕ ﻭ ﭘﺮﺕ ﺩﺭ ﻣﺤﻼ‌ﺕ ﺷﻬﺮ، ﺧﺮﺝ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ ﻣﯿﺂﻭﺭﺩ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﻨﮕﺪﺳﺘﯽ ﺷﺪ. ﺍﻭ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺳﮑﻪ ﻧﺎﻗﺎﺑﻞ ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﺩﺍﺷﺖ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﻏﺬﺍ ﮐﻨﺪ. ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺶ ﮔﺸﻮﺩ، ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻏﺬﺍ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺧﻮﺍﺳﺖ. ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﯾﺶ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩ. ﭘﺴﺮﮎ ﺷﯿﺮ ﺭﺍ ﺳﺮ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ: ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﻫﯿﭻ. ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻧﮑﻨﯿﻢ. ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻢ ﻗﻠﺐ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﭘﺴﺮﮎ ﮐﻪ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﮐﻠﯽ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﺮﮎ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺟﺴﻤﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﻮﯾﺘﺮ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺍﯾﻤﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ. ﺗﺎ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺑﮑﺸﺪ. ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ... ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻣﻬﻠﮑﯽ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺷﺪ. ﭘﺰﺷﮑﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻭﯼ ﻋﺎﺟﺰ ﺷﺪﻧﺪ. ﺍﻭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﺪ. ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﮐﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺸﺎﻭﺭﻩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻓﺮﺍﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﻧﺎﻡ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪ، ﺑﺮﻕ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﺪ. ﺍﻭ ﺑﻼ‌ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ. ﻣﺼﻤﻢ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭﯼ ﺑﮑﺎﺭ ﮔﯿﺮﺩ. ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﺸﻤﮑﺶ ﻃﻮﻻ‌ﻧﯽ ﺑﺎ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﺭﺳﯿﺪ. ﺭﻭﺯ ﺗﺮﺧﯿﺺ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﯿﺪ. ﺯﻥ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﮔﺸﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻋﻤﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ. ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﺧﻮﺭﺩ: ﻫﻤﻪ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻣﻀﺎ ﺩﮐﺘﺮ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﮐﻠﯽ ﺯﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺴﺮﮐﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪ. ﻓﻘﻂ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﮕﻮﯾﺪ: ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺷﮑﺮ... ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺷﮑﺮ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻗﻠﺒﻬﺎ ﻭ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ.

    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست . فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است





  19. 9 کاربر از پست مفید shirmard سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 2 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
جدید ترین اخبار و تحلیل ها را در کانال ما دریافت کنید: @adantahlil